صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
270
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
دو جوان معرفى كردم . آن دو [ هم چون باز شكارى ] به سرعت به سويش شتافتند و كوشيدند كه از هم پيشى بگيرند . شمشير را آماده كردند و بر او تاختند و او را از پاى درآوردند ؛ و سپس نزد پيامبر آمدند . پيامبر گفت : كدام يك از شما او را كشت ؟ هر كدام مىگفتند : من او را كشتم . پيامبر فرمود : شمشيرها را پاك كردهايد ؟ گفتند : خير . شمشيرها را بازديد نمود و گفت : هر دو با هم او را كشتهايد . پيامبر به معاذ پسر عمرو پسر جموح ، دستور داد كه لباس و اسلحه ابو جهل را برگيرد . آن دو جوان رزمنده ، معاذ پسر عمرو پسر جموح و معوّذ پسر عفرا بودند « 1 » [ كه معوّذ در همان جنگ كشته شد ] ( 1 ) ابن اسحاق از زبان معاذ پسر عمرو جموح مىگويد : از قريش شنيدم كه [ مىگفتند : ] اطراف ابو جهل مانند درخت در هم پيچيده و فرو رفته است . يا هم چون درختى است كه كسى ياراى دست رسى به او را ندارد . [ آن چنان ] نيزهها و شمشيرها را براى حفظ جانش گرداگرد او علم كرده بودند ، كه به درختى تنومند و پرشاخ و برگ مىماند . آنان گمان مىبردند كه دست كسى به ابو الحكم نمىرسد . معاذ مىگويد : وقتى اين سخن را شنيدم ، خود را شايستهء آن كار دانستم و قصد او كردم . در فرصت مناسب به او حملهور شدم و شمشير برآوردم و ضربهاى بر پايش وارد نمودم ؛ پايش چنان پريد كه گويى هستهايست كه وقت شكستن ، زير سنگ مىپرد . عكرمه پسر ابو جهل [ براى دفاع از پدر به من حملهور شد و چنان شمشير انداخت كه دست [ راستم ] از آرنج قطع گرديد و از پوست آويزان شد . [ كوچكترين اثر ناراحتى از درد در قيافهء معاذ پسر عمرو مشاهده نشد و با دست چپ ، دست راست خود را كند و دور انداخت و گفت : در راه خدا . « 2 » ] ( 2 ) معاذ مىگويد : جنگ مرا از ديد عكرمه دور انداخت و از ديدش پنهان گشتم [ شمشيرم را كه بر زمين افتاده بود با دست چپ برداشتم ] و به جنگ ادامه دادم . چون احساس كردم ، دستم آزارم مىدهد و مانع جنگ با دشمن است . پس از مدتى كشيدن به دنبال خود ، يكسره بريدم و به دور انداختم . « 3 »
--> ( 1 ) - علت اين كه لوازم شخصى ابو جهل به معاذ داده شد ؛ چون معوّذ در همان جنگ بدر كشته شد . ( 2 ) - محمد ، پيغمبرى كه از نو بايد شناخت ، ص 243 . ( 3 ) - معاذ - با اين حال - تا زمان عثمان - رض - زنده بود .